سیاه قلم

تراوشات ذهن یک مرده . . . !

زهر وقتی وارد خون می شود با سرعت به سمت قلب حرکت می کند .

از قلب هم به تمام نقاط بدن می رود و همه ی اعضای بدن را سمی می کند .

درست مثل حسی که به تو داشتم و به اشتباه  عشق می نامیدمش .

شنیده ام وقتی معتادی ترک می کند تازه قدر سلامتی اش را می داند .

دقیقا مثل من که الآن قدر تنهایی ام را می دانم و دیگر به راحتی کسی را به خلوت دلم راه نمیدهم .

تو برای من حکم ته سیگاری را داشتی که دیگر وقت دور انداختنت بود .

برق درون چشمانت به من اعلام می کرد که از این جدایی خرسندی .

مدت ها بود درفکر کس دیگری بودی بی آن که بدانی ، او کوچک ترین توجه ی  هم به تو ندارد .

حق داری شاید اگر من هم جای تو بودم ، الآن بعد از این چنین شکست عشقی سختی چیزی به جز خودکشی به ذهنم نمی رسید .

از قدیم گفته اند هر کسی به اندازه ی لیاقتش زندگی می کند . 

نوشته شده در چهارشنبه 8 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
مدت هاست خسته ام ، از تو ، از خودم و از همه ی چیز هایی که میان ما بوده . . .

گاهی فکر می کنم همه چیز بدون تو هیچ است ، درست بر عکس زمانی که با هم بودیم .

دلم یک بغل گریه ، یک آغوشباز درد و دل ، یک معشوقه برای درک شدن می خواهد .

وقتی می خندم به یاد روز های خوب بین مان می افتم .

اگر هنوز زنده ام تنها به این دلیل است که سوالم را پاسخ بدهی .

تو که مرا نمی خواستی ، پس چرا مثل دیگران مرا پس نزدی ؟

شاید پایان باز را با اسانس شکنجه ی روحی ، به یک خداحافظی عمیق و ساده ترجیح می دادی .

شاید می خواستی من چشم انتظارت باشم ، تا همیشه جایی برای برگشت داشته باشی .

شاید هم مرا با عروسک دختر همسایه اشتباه گرفتی بودی که ناگهان رهایم کردی .

حالا دیگر هیچ چیز مهم نیست .

مدت هاست از تو متنفرم شده ام و فقط مرگت را آرزو می کنم .

همین . . . !

نوشته شده در سه شنبه 7 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
نبودنت از بودنت هم سخت تر است .

درکم کن ، حتی اگر من نتوانم درکت کنم .

این جا پاییز است ، نه زمستان .

همه چیز در حال جان کندن اند ، حتی من .

دلم برایت مثل کوه بیستون شده .

اگر باور نمی کنی از لیلی دلت بپرس .

او هم مرا می شناسد ، مثل همه .

بیا اما نه به خاطر من ، به خاطر دلم .

مدتی ست هر کاری می کنم ، باز هم آرام نمی گیرد .

مثل کودکی خردسال شده ، مدام بهانه می گیرد .

دست ذهنم را می گیرد سوی تو می کشاند .

هر چه روی می گردانم ، نهیب می زند و فریاد می کشد تا مرا متوجه حضورش کند .

احساساتم هم مثل پنجره ی اتاقم شده ،شکسته و پر از ترک .

همه ی اجزایم تو را می خوانند ، به جز عقلم .

به دل نگیر عقل است دیگر ، کارش با منطق و استدلال است .

احساس ندارد ، یعنی نباید داشته باشد .

اما قلبم تا بخواهی پر از احساس است ، احساس بین من و تو .

نوشته شده در سه شنبه 7 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|

واسه ناموست دو تا کار باید بکنی .

یکی دعوا کردن ؛ یعنی هم کتک خوردن هم کتک زدن .

دوم التماس کردن ؛ یعنی التماس بکنی ولی نذاری التماست کنن .

ناموس پرست کسی که ؛ جونشو بده ولی ناموسش و نه ، شاه رگش بره قسم سر ناموسش نره .

لوطی بودن : به سیبیل نیست و گرنه گربه از همه لوطی تره .

به کت شلوار سیاه و پرهن سفید نیست و گرنه پنگوئن از همه لوطی تره .

به سینه سپر کردن نیست و گرنه کفتر از همه لوطی تره .

به پشت مو نیست و گرنه اسب از همه لوطی تره .

به زنجیره نیست و گرنه سگ از همه لوطی تره .

لوطی بودن به غیرت و نجابته .

نوشته شده در یکشنبه 5 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
دوستت دارم حتی اگر نفهمی و یا درکم نکنی  .

نه دیوانه ام و نه مجرم ، فقط عاشقم .

پس عشق نه دیوانگی ست و نه جرم .

من عاشق هستم و به این حس مقدس می بالم .

نوشته شده در یکشنبه 5 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
در تمام دنیایی با این عظمت ، جنون تنها سهم من است و من نیز سهم مرگم .

در جهانی که بی قانونی ، قانون است زندگی چون طاعون است .

در شهری که به جای نظم ، بی نظمی سلطه دارد جز این نخواهد بود .

در خانه ای که چیزی به نام عشق نباشد ، خانه نیست ویرانه است و ساکنانش هم آدم نیستند عروسک اند .

در جعبه ی خیمه شب بازی که خیمه شب باز نمایش اجرا نکند ، عروسک ها زنده نیستند ، ، پس مترسک اند .

در جایی که مترسک باشد جای خنده نیست ، چون مترسک کارش ترساندن است نه خندان .

در این زندگی نیز باید ترسید .

نوشته شده در یکشنبه 5 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
آنجا که تو هستی همه هستند ، چون تو هستی و من نیستم .

آنجا که من هستم هیچ کس نیست ، چون تو نیستی .

برای همین همیشه من تنهاهستم .

نوشته شده در یکشنبه 5 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
دیوانگی همیشه بد زیستن نیست .

گاهی راهی ست برای بی قید زیستن .

عاقلانه زندگی کردن همیشه خوب زیستن نیست .

گاهی راهی ست برای فرار از حرف دیگران .

نوشته شده در شنبه 4 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
نفرین به هر آنچه مرا به لرزه و تزلزل می اندازد .

متنفرم از همه ی آن هایی که آرزوی شکستن دیگری را دارند .

نوشته شده در شنبه 4 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
لب معشوق من یک خال دارد  

جوان است و جوانی حال دارد 

به هر سو میرود چون بچه آهو 

به هر جا می رسد دل می برد او 

چو گل می پرورم معشوق خود ر

میان باغ دل می کارم او را

همه گویند عشقت بچه بازی ست 

و پایانش دست از پا درازی ست

بگویم زخم نیست این عشق کاری ست

دگر عقل شما با من چه کار ست 

نوشته شده در جمعه 3 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
می گوییم انسان برترین مخلوق است و با این سخن خودمان را برترین موجود می دانیم .

بی آن که بدانیم انسان برترین مخلوق است .

یعنی برای برترین بودن باید انسان باشیم .

پس بهتره است بگوییم اگر انسان باشیم برترین مخلوق می شویم .

نوشته شده در جمعه 3 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
در ساحل جایی که نمایندگان چهار عنصر سازنده ی طبیعت ، گرد هم آمده اند ، همگی از چیزی ناراحت اند .

باد ( نماینده ی : هوا ) نعره کشان شکایت می کند .

دریا ( نماینده ی : آب ) خشمگین مشت می کوبد .

خورشید ( نماینده ی : آتش) نفرین کنان همه چیز را می سوزاند .

زمین ( نماینده ی : خاک ) با آ ن عظمتش به لرزه افتاده .

این ها به خاطر موجودی است که از بهشت رانده شده است .

این موجود گستاخ ، بعد از اخراجش از بهشت و پای گذاشتن بر این کره ی خاکی ، به جای تلاش برای برگشت به خانه ی پدری خود ، کاری کرده که تمام عناصر طبیعت از او متنفر شده اند و به خالقشان پناه برده اند . 

برای همین است که این همه عذاب بر او نازل می شود .

زلزله ،‌ رعد و برق ،‌ طوفان ، سیل ، بهمن و . . . اما انسان تمام این عذاب ها را حوادث طبیعی می نامد  و به گناه خود ادامه می دهد . 

اکنون همه ی عناصر و موجودات ،‌ منتظر یک معجزه ( یا بهتر بگویم : یک منجی ) هستند .

همه ایمان دارند که او می آید و برای آمدنش دست به دعا بر می دارند .

به جز انسان ،‌ که تنها اوست که به هیچ چیز اعتقاد ندارد و سوار بر اسب هوس و شهوت دنیوی خود می تازد .

او همه چیز را برای آسایش خود می خواهد .

پس از هیچ کاری دریغ نمی کند . ( حتی از  نابودی جهان  یا کشتن هم نوعانش ) 

او هیچ وقت به مرگ فکر نمی کند . ( تنها زمانی به مر گ فکر می کند که مرده باشد و دستش از دنیا کوتاه )

نوشته شده در جمعه 3 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
بیزارم از هر آنچه که مرا جدا می کند از اعتقاداتم ، که همان خود باطنی و واقعی ام است .

از آنچه که توهین می کند به چیزی که دارم و به آن افتخار می کنم .

نوشته شده در جمعه 3 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
عاشق کسی ست که با زندگی اش عشق می کند .

نه کسی که با عشقش زندگی می کنی .

نوشته شده در جمعه 3 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
دوزخ وجهنم را یکی نپندار .

چرا که دوزخ عکس العمل رفتار های بد و نا شایست توست ، درونش هم پر از وحشت و ترس .

اما جهنم آنجایی که تو در آن راحت نباشی ، درونش هم پر است از خشم و نفرت وجود توست .

نوشته شده در پنجشنبه 2 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
گاهی غمگین یا شاد می شوی .

اما همه ی اینها احساس های پوچ هستند زیرا که موقت اند .

نوشته شده در پنجشنبه 2 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
انتها آنجایی نیست که همه چیز پایان می یابد .

انتها آنجای ست که تو فکر می کنی همه چیز پایان می یابد .

نوشته شده در پنجشنبه 2 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
تنبیه و تشویق ، عذاب و پاداش ، زجر و خوشی . . .

مهم نیست چه اسمی برایشان انتخاب می کنی مهم آن است که هستند ، چه بخواهی و چه نخواهی .

تو می اندیشی و اندیشه هات تبدیل به رفتارت می شوند .

( تنبیه و تشویق و . . . ) عکس العمل رفتار های توست ، پس درست بیندیش تا تنبیه نشوی .

نوشته شده در پنجشنبه 2 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
شب و تنهایی .

هر دو به یک اندازه مرا به یاد تو می آورند .

چه شبی ست آن شبی که من تنها باشم .

تا صبح نمی خوابم و به تو فکر می کنم .

به تو و آن آرامش که همیشه همراه توست .

حتی اگر در وحشت فرو رفته باشم ، یا غرق در ترس باشم .

باز هم یاد تو برای من آرامش بیکران خوبی هاست .

گر چه می دانم از دستم دل گیر شده ای ، ولی باز هم ایمان دارم که یک لحظه هم ازمن چشم بر نمی داری .

نه برای اینکه مرا دوست داری نه .

تنها برای اینکه محتاجت هستم .

اگر مرا « آنی وکم تر از آنی » رها کنی .

دیگر زنده نیستم که زندگی بدون توجه و عشق تو را تجربه کنم .

تو پرودگار مطلق و کامل من هستی .

من نیز تو را می پرستم ، زیرا سجده ی بر جز تو حرام است .

نوشته شده در چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
اگر شب در جمع باشیم نمی ترسیم .

اما اگر روز تنها باشیم می ترسیم .

این وحشت از تنهایی نیست ، وحشت از فراموش شدن است .

نوشته شده در چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
گاهی آنچه می پنداری نیست ، از  رگ گردن به تو نزدیک تر است و آنچه می پنداری هست وجود خارجی ندارد .

پس هیچ چیز را قطعیت نگو ، زیرا که اشتباهاتت بیش تر از آن است که فکرش را بکنی و این به خاطر انسانیت توست .

پس خطایت را بپذیر تا انسان باشی .

نوشته شده در چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
در جمع کوچکان ، بزرگ بودن مهم نیست .

اما بودن در جمع بزرگان مهم است ، حتی اگر کوچک باشی .

پس کوچک باش اما بزرگ .

نوشته شده در چهارشنبه 1 مرداد1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
در آن میان شناور است .

نه غریق نجاتم ، نه حتی شنا بلدم .

اما نمی توانم  ببینم معشوقه ام در خونش غرق است .

نام این حس جنون است نه عشق .

برای مجنون شدن ، باید سیر عاشقی را پشت سر گذاشت .

عشق یعنی عقلت را ندید بگیری و به ندای قلبت پاسخ مثبت بدهی .

اما جنون یعنی عقل نداری که مجبور باشی ندیدش بگیری ، تنها قلبت فرمان می دهد و تو انجام میدهی .

نوشته شده در شنبه 28 تیر1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
خوشبختی این نیست که هر چه می خوای در چنگت باشد .

خوشبختی این است که آن چرا که در مشتتت داری بهترین بدانی ، حتی اگر تنها انگشتان دستت باشد .

نوشته شده در شنبه 28 تیر1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
کشتمش .

به جرم حماقت .

برای آرامش خودم .

سوزاندمش .

برای نابودی اثرش .

از او متنفر نبودم ، اما خاکسترش را به دست باد سپردم .

چون از ریختنش در آب وحشت داشتم .

اکنون ماه به من خیره شده .

نه از ترس و نه از تعجب .

بلکه از ترحم .

او هم می داند .

نحسی مرا همه به جز تو می دانند .

برای همین کشتمش .

به جرم حماقت .

. . .

 

نوشته شده در شنبه 28 تیر1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
عادت نکن به آنچه همه تو را صدا می کنند .

عادت کن به آنچه که هستی ، تا همه تو را با صدا کنند .

نوشته شده در جمعه 27 تیر1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
کور آن کسی نیست که چشمانش نمی بیند .

کور آن کسی سیت که چشمانش حقیقت را نمی بیند .

نوشته شده در جمعه 27 تیر1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
می خواستم از تو بگویم ، زبانم بند آمد .

می خواستم از تو بنویسم ، قلم شکست .

می خواستم به تو فکر کنم ، افکارم پریشان شد .

می خواستم ببینمت ، چشمانم تار شد .

می خواستم لمست کنم ، اما نبودی .

می خواستم اما نشد . . .

نوشته شده در جمعه 27 تیر1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
هنر این نیست که یک اثر را خلق کنی یا متولد کنی ، بعد با افتخار بگویی من یک هنرمند هستم .

هنر این نیست که که چیزی را به شکلی دیگر ببینی یا دیدت را عوض کنی ، بعد به خودت نهیب بزنی من هنرا فهمیده ام .

هنر این نیست که شیء  را توصیف کنی ، بعد در دفترچه ی خاطراتت بنوسی من امروز به مقام والای هنر پی بردم .

هنر این نیست که تعریفی جدید از هنر ارایه کنی ، بعد تو را هنر شناس بنامند . 

هنر این است که یک چیز را تصحیح کنی بی آنکه خراب شده باشد ، بعد آن زمان یک هنر فهم می شوی .

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 تیر1393ساعت توسط محمدعلی . ف|
غریبه آن کسی ست که بعد از یک عمر می فهمی نمیشناسی اش .

نه آن کسی که در اولین برخورد به او میگویی : ببخشید شما ؟

نوشته شده در پنجشنبه 26 تیر1393ساعت توسط محمدعلی . ف|

آخرين مطالب
» دل داده
» دل نوشته ۳
» دل نوشته ۲
» سخن لوطی
» دل نوشته ۱
» متن ادبی ۱۶
» کلمات قصار ۱۶
» متن ادبی ۱۵
» کلمات قصار ۱۴
» شعر ۱
Design By : ghalebeweblog.ir